خواجه نظام الدين عبيد زاكاني

193

أخلاق الأشراف ( فارسى )

مَلَكُ الموتم از لقاىِ تو بِه « 1 » قدما چنين حركات را نادانسته تحسين كرده‌اند . و هرگاه كسى در وفا به اقصى الغايه « 2 » برسد به سگ تشبيه نموده‌اند . مرد بايد كه نظر با فايدهء خود دارد ، و چون غرضى كه دارد حاصل كند و توقّعى ديگر باقى نماند اگر خود پدرش باشد بايد كه قطعا

--> - نجم رازى گويد ( مرصاد العباد ، 346 ، رياحى ) : « چون . . . سوختگان آتش اشتياق از بادهء فراق بشريّت خلاص يابند و به سرحدّ كعبهء وصال بازرسند ، به خودى خود از آن مقام در نتوانند گذشت . . . » . عطّار گويد ( تذكرة الاولياء ، 584 ، استعلامى ) : « شبلى گفته است : من و حلّاج از يك مشربيم . امّا مرا به ديوانگى نسبت كردند خلاص يافتم ، و حسين [ منصور حلّاج ] را عقل او هلاك كرد ! » و لفظ خلاص كه مصدر است در محاورهء فارسيان به معنى مفعول نيز آيد يعنى رها شده و آزاد گشته ( غياث ) . حافظ گويد ( ديوان ، 132 ، قزوينى ) : خلاص حافظ از آن زلفِ تابدار مباد * كه بستگانِ كمندِ تو رستگارانند . در زبان فارسى گاه به صورت خلاصى نيز به كار مىبرند ( هرچند درست نيست ) . يحيى شيرازى گويد ( غياث ، 242 ، هند ) : سَفَر از غم خَلاصى كى دهد مِحنت نصيبان را * همان در بحر باشد گرچه كشتى بر كنار آيد و امّا اينكه در محاوره به كسر اول تلفّظ مىكنند ( خلاص ) ، غلط فاحش است ، زيرا به كسر اوّل صفت است يعنى ناب و بىغش و ناآميخته و برگزيده ؛ و نيز به كسر اول اسم است به معنى بوتهء زرگران ( غياث ) . ( 1 ) . مصراع از سعدى است ( كلّيّات ، « هزليّات » ، 18 ، از چاپ اقبال آشتيانى ، كتابفروشى اقبال ) كه مىگويد : مَلَكُ الموتم از لقاىِ تو بِه * عقربم گو بزن ، تو دست مَنِه ! ( 2 ) . اقصى الغايه ، تا بىنهايت . به اقصى الغايه ، به منتهى درجه ، حدّاكثر . عقيلى در آثار الوزراء ( 282 ، محدّث ) آرد : « و امّا در طريق عدالت و انصاف [ يعنى نظام الملك ] . . . و تدبير مصالح لشكرى به اقصى الغايه مىكوشيد » .